مگا خلاقیت

اگر می خواهید تصمیم بگیرید که زندگی خلاقانه تری داشته باشید، این کتاب می تواند به شما کمک کند که با قدم های کوچکی خلاق شوید. اما اگر تازگی را دوست ندارید، از واقعیات فرار می کنید، کارهای یکنواخت را می پسندید و مخالف رویاپردازی هستید، این کتاب را نخوانید.

این کتاب برای افرادی است که جرأت رویاپردازی و جسارت عمل کردن دارند. آنهایی که ایده های جسورانه دارند و دوست دارند تغییری ایجاد کنند. "مگا خلاقیت" روش تفکر جدیدی را به شما می آموزد و قدرت خلق ایده هایی فراوان و قدرتمند به شما می دهد. در این کتاب با پنج گام به سوی خلاقیت پیش خواهید رفت.

گام اول: از دست کشیدن دست بکش

باید برای رسیدن به نبوغ، بسیار تمرین کنیم تا تجربیات نوابغ را کسب کنیم. در فصل اول مسائلی مطرح می شود که باعث می شود شما استعدادهای خودتان را بررسی کرده تا متوجه شوید چطور و در چه جهتی می توانید آنها را توسعه دهید. رالف والدو امرسون می گوید: "وقتی طبیعت می خواهد کاری انجام بگیرد، نابغه ای را برای انجامش خلق می کند."

فصل دوم درباره 5 اسطوره گمراه کننده درباره نبوغ است.  

اسطوره 1:"نوابغ نابغه به دنیا می آیند".

این عقیده اشتباه است. چون درست است که ژنتیک بر زندگی ما تاثیر می گذارد اما قطعی نیست. اگر اینطور بود، چرا ما فرزندان تروریست ها را از بدو تولد زندانی نمی کنیم!؟ و چرا بچه هایی را که با استعدادتر هستند، زودتر به مدرسه نمی فرستیم. اگر انسانها به این آسانی قابل دسته بندی بودند، این جهان منظم تر و کارآمدتر بود.  روشهای تربیت و پرورش و نیز اثرات اجتماعی، به اندازه ژنتیک تاثیرگذارند. حتی مستعدترین ژن ممکن بدون اینکه در محیط مساعد و بدون یادگیری مهرات قرار بگیرد، نمی تواند به فردی نابغه تبدیل شود. این جمله بهانه ای برای تنبلی است و علتی برای توجیه تلاش نکردن.

اسطوره 2:"نوابغ در کودکی شناخته می شوند."

کاملاً اشتباه است. چون به این معناست که اگر فردی در کودکی، نابغه شناخته نشود، او نابغه نبوده و نیست. در واقع مفهوم نابغه و خارق العاده با هم اشتباه گرفته می شوند. چون افراد عجیب و خارق العاده اند که در کودکی شناخته می شوند. چون رفتارهای بزرگتر از سنشان را در کودکی نشان می دهند. اما نابغه متفاوت است. مثلاً انیشتین دچار دیسلکسیک بود و مشکلات بسیاری در مدرسه داشت. یا پیکاسو به کمک پدرش توانست مدرسه را به پایان برساند. ادیسون همیشه نمرات پایینی در فیزیک می گرفت. رابرت فراست اولین کتابش را در 38سالگی نوشت. پیتر راجت فرهنگ جامعش را در سن 70سالگی تدوین کرد. آیا اگر شما ادیسون یا انیشتین یا هر کدام از این افراد را در کودکی می شناختید، می توانستید آینده این نابغه ها را پیش بینی کنید؟ با ابن توضیحات ایا کسی به خودش اجازه می دهد بگوید فلان کودک یا فرد بزرگسال نمی تواند در آینده نابغه شود؟ همه ما می دانیم که درون همه افراد، نابغه ای نهفته است. پس به جای جمله اسطوره2 ، باید بگوییم: "بیایید نبوغ هر فردی را بپذیریم".

اسطوره 3:"نوابغ افرادی ممتاز و مستعد در همه امور هستند."  

درست است که نوابغی مثل داوینچی و گوته هم در علم و هم در هنر جاودانه شدند، اما تعداد زیادی از آنها مثل بتهوون که ناشنوا بود و هلن کلر که نابینا و کر و لال بود، نشان دادند که حتی نوابغی وجود دارند که توانایی های یک فرد معمولی را هم ندارند اما با این وجود می توانند نابغه باشند، چه برسد به افراد دیگر.

چه ویژگی ای در همه این نوابغ مشترک بوده است؟  دو چیز مشترک: یکی شخصیت محکمشان، و دومی یک نفر که دوستشان داشت و به آنها ایمان داشت.

اگر شما در کودکی به اندازه کافی خوش شانس نبوده اید، هنوز هم دیر نشده. آیا کسی را دارید که شما را دوست می دارد یا به شما باور دارد؟ از نیرویی که آنان به شما می دهند استفاده کنید. اگر هیچکس را ندارید، خودتان خودتان را دوست بدارید و به خود ایمان داشته باشید.

اسطوره 4:"نابغه ها دیوانه اند".

 گاهی این نابغه نیست که دیوانه است، بلکه این جامعه ای که او در آن زندگی می کند،  دیوانه است! مثلاً: گالیله را شکنجه دادند و او را مجبور به انکار نظریه کافرانه اش کردند تا اجازه دهند که زنده بماند و نظریه او صرفاً در مورد چرخش زمین بود. یا سقراط محاکمه و اعدام شد فقط به این دلیل که در بازار با جوانان به بحث می پرداخت. نمونه هایی از این دست در جوامع گذشته، و اغلب بیگانه، روشهایی بودند که آن جوامع از طریق آنها با آینده مبارزه می کردند. پس نابغه ها هم به اندازه بقیه مردم جهان به دلیل داشتن جوامع دیوانه شان احتمال دارد که سر از دیوانه خانه درآورند.

اسطوره 5: "نابغه شدن تصادفی است".

مثلاً: روئنتگن رادیواکتیویته را زمانی کشف کرد که بطور تصادفی مقداری از آن را در کنار فیلم عکاسی قرار داد. او با اتفاقی فیلم ها را ظاهر کرد و متوجه این نقاط سفید شد. که اشعه های ناشناخته ای را نشان می داد که برخلاف بقیه اشعه ها از کاغذ سیاه عبور می کردند. ممکن است بگوییم که او خوش شانس بودهاما در نظر می گیریم که یک شخص معمولی چند وقتیک بار سر و کارش به مواد رادیوتکتیو می افتد.دلیل این خوش شانسی این بود که او یک محقق بود و دائماً در حال آزمایش و آزمون و خطا بود. او دیر یا  زود به این کشف می رسید. حالا اگر اشخاص دیگر چنین چیز تصادفی ای را می دیدند، می گفتند که فیلم خراب بوده و هرگز نقاط سفید را با اشعه ای ناشناخته ارتباط نمی دادند. نابغه ها همیشه گوش به زنگ هستند. به طور عمقی بررسی می کنند. به این دلیل است که به نظر می رسد همیشه در زمان مناسب در جای درست هستند.

حالا که شما از نظر ذهنی از این اسطوره هایی که درباره نوابغ بوجود آمده خلاص شدید، بهتر است ادامه کتاب را بخوانید و نبوغ نهفته در خودتان را کشف کنید...