چرا زندگی من، مرا به تندخوانی رساند؟

از زمانیکه یادم می آید در خانه ما پر بود از انواع کتاب. پدر و مادرم در سن کم ازدواج کردند ، یعنی زمانی که همسن هایشان برای قبولی در دانشگاه آماده می شدند.آن طور که از گفته هایشان پیدا بود ، جزء شاگرد زرنگ های کلاس و علاقمند به کتاب و مطالعه بودند. آن وسط مسط های کتابها و کار و درس خواندنشان ، من به دنیا آمدم. انگار قحطی زمان پیش آمده بود ، اما اشتباه است اگر فکر کنیم که آنها بیخیال درس و دانشگاه شدند. با آمدن من برعکس، با انگیزه تر و مشتاق تر از قبل می خواندند. در خانه ما به جای اسباب بازی و توپ و عروسک و خانه سازی ، کتاب شعر و رمان و کتاب های درسی دیده می شد و حدسش را می توان زد که من به جای بازی با وسایل و اسباب بازی های پلاستیکی و فلزی ، معمولاً در حال باز و بسته کردن و ورق زدن کتابهای دور و برم بودم و هرازگاهی با مداد یا خودکاری که دم دستم بود خطوطی در هر صفحه می کشیدم. با رفتن به دانشگاه و ترم های بالاتر، هر بار کتابهای بیشتر و گاهی قطورتری به خانه می آمد و به طبقات کتابخانه دیواری، شلف های بیشتری اضافه می شد. اگر بخواهم یک عکس واقعی از آن دوران نشانتان دهم ، در اصل باید بگویم که مگر می شود در میان آن همه درس و دانشگاه و کار و بزرگ کردن بچه، فرصتی برای عکس گرفتن هم باقی بماند!

فایده ای ندارد که لباسهای شیک تن آدم بکنند و با انواع و اقسام ترفندها مجبورتان کنند که یک لبخند ژکوند بزنید. چنین عکسی واقعیت ماجرا را نشان نمی دهد و ناب نیست. لااقل برای کسی که همه روزهای کودکی اش را لابلای کتابها سپری کرده است. همه خاطراتم با کتابها بوده است. آنها از کودکی حکم اسباب بازی هایم را داشته اند. با آنها بازی می کردم ، غذا می خوردم و زندگی میکردم. وقتی خواندن را یاد گرفتم حریصانه شروع به خواندنشان کردم اما این وسط انگار چیزی کم بود. رسیدم به نوجوانی. همان دوران که آدم نمی داند چه کاره است، با خودش چند چند است و از زندگی چه می خواهد را می گویم . ارتباط نزدیکتری با اسباب بازی هایم پیدا کردم. حسابی آنها را می خواندم و جواب سؤال های ذهنی ام را کمابیش می گرفتم. با این که ساعت های زیادی را در شبانه روز پای مطالعه آنها بودم ، اما انگار باز هم یک چیزی آن وسط کم بود. یک نوع نارضایتی از خودم که چرا آن طور که دلم میخواست نمی توانستم زمان بیشتری را با آنها بگذرانم. هر چه باشد زندگی جنبه های دیگری هم دارد و من از همان کتاب ها یاد گرفته بودم که نباید تک بعدی باشم، می خواستم زمان بیشتری بخرم. زمان گذشت تا اینکه تبلیغ یک کلاس را دیدم:

"تندخوانی و تمرکز همراه با درک صد در صدی" با خودم گفتم مگر می شود تند بخوانم و در کنارش تمرکز و درک هم داشته باشم!؟ من که با این سرعت معمولی هم نمی توانم حواسم را جمع کنم ، حالا اگر تند بخوانم که اصلاً شدنی نیست. باور نکردم ... راه خودم را رفتم (هم خیابان ، هم سبک و روش) یک سال گذشت... به دانشگاه رفتم و کماکان با همان سبک و سیاق مخصوص به خودم کتاب های درسی و غیر درسی ام را می خواندم. دیگر این نارضایتی به آخرین حدش رسیده بود. به توصیه های یک از استادانم کتاب صبح جادویی را خواندم و تا 30 روز بدون وقفه 5 صبح هر طور که بود بیدار می شدم و تمریناتش را انجام می دادم . صبح جادویی شده بود یکی از مهارت هایم. این مهارت، بی نظیر بود. وقت بیشتری برای رسیدگی به کارها ، ورزش و مطالعه پیدا کردم، اما در خیالاتم بود که باز هم می شود که زمان بیشتری ساخت، اما چطور چنین چیزی امکان داشت...

به جستجو ادامه دادم. مثل کسی شده بودم که هر راهی را برای رسیدن به خواسته اش رفته بود و از انواع روش های ابداعی خودش استفاده کرده بود و چه کار بیهوده ای کرده بود.(چون بعدها به این نتیجه رسیدم که اگر در زندگی برای مهارت هایی که می خواستم بدست بیاورم استاد راهنمایی داشتم، شاید خیلی زودتر از اینها اهدافم را محقق می کردم. ) زمانش رسیده حالا پیش پای این شاگرد به آخر خط رسیده و تمام روش ها را امتحان کرده، یک شانس دیگر قرار بگیرد. یعنی زمانی که برای بار دوم همان تبلیغ تندخوانی و تمرکز را دیدم. این بار با خود گفتم من که این همه مدت زمان گذاشتم و آزمون و خطا کردم فارغ از هیچ نتیجه ای، این چند ماه هم رویش. به امتحانش می ارزد. با دفترشان تماس گرفتم، گفتم می خواهم ثبت نام کنم اما قبلش میخواهم از استادتان مشاوره بگیرم. وقت گرفتم و فردایش به دفتر استاد رفتم. می خواستم هر طور شده از زبان او بشنوم و از نتیجه دادن این کلاس و محتوایش اطمینان پیدا کنم. استاد که گویی به این روش اطمینان کامل داشت، به شرط انجام تمرین هایش، به من قول داد که من هم مثل خودش یک تندخوان حرفه ای که هر مطلبی را یک بار می خواند و درک می کند، بشوم. از همان ابتدای شروع تمرین ها ، اراده را با ذوق و شوقم به هم آمیختم.

تا پایان دوره آموزشی ام چند برابر زمانی که استاد برای تمرین ها پیشنهاد کرده بود، تمرین می کردم. استاد که به علاقه و شور و اشتیاقم در خواندن کتاب ها آگاه شده بود ، تمرینات پیشرفته تری را به من پیشنهاد می کرد. پس از آن، برای خودم چالش یک ماهه ای تدارک دیدم.قرارم با خودم این بود که روزی 2 کتاب حدودا 200 صفحه ای را با درک بخوانم و با لغات کلیدی اش برای هر فصل نقشه ذهنی بکشم. چالشم را با استاد در میان گذاشتم. او گفت: اگر بتوانی از پسش بر بیایی، می توانی از پس انجام هر کاری بر بیایی. بعدها به معنای دقیق تر این جمله پی بردم... آن روزها تمام ذهنم پر بود از چرایی و چگونگی انجام چالش ام. از فردای همان روز شروع کردم. هفته های اول و دوم به سختی انجامش می دادم. اما این را هم می دانستم که اگر در این دو هفته سختی های این عادت جدید را به جان بخرم، تا همیشه تأمین هستم و این به این معنا نیست که قرار است این سختی تا همیشه ادامه داشته باشد، چون در 10روز سوم این عادت لذت بخش خواهد شد، پس ادامه دادم.هفته سوم ، انجام این کار به قدری برایم لذت بخش شده بود که تصمیم گرفتم این روتین را به برنامه های ثابت هر روزه ام اضافه کنم، خواندن یک کتاب 200 یا 300 صفحه ای.

200 کتاب درسی و غیر درسی را در مدت یک سال خواندم و درختش را کشیدم. با این روش ساعت ها وقت خریدم و کتابهایی را که مدتها بود آرزوی خواندنشان را داشتم خواندم، همان سال کارشناسی ارشد قبول شدم و مهارت هایی را که دوست داشتم به سرعت یاد گرفتم، یادگیری ذهنم سرعتی تر شد. در کارهایم دقت و تمرکز بیشتری پیدا کردم. از آن سال تصمیم گرفتم دانش، مهارت ها و تجربه ام را در اختیار علاقمندان به این روش ها قرار دهم. فراخوان کلاس هایم را دادم. در یک موسسه آموزشی کلاسی اجاره کردم و به شاگردانم درس دادم. با گذشت زمان، روش ها و تکنیک های جدیدی به آموزه های قبلی ام اضافه کردم. هر کدام از شاگردانم برایم حکم استادی را داشتند که با پرسیدن سوال هایشان دنیای جدیدتری از موضوعات به روی ذهنم باز می شد. تصمیم گرفتم کلاس ها و دوره های استادان بین المللی تندخوانی را دنبال کنم، کار هر روزه ام شد آموزش دادن و آموزش دیدن. به توصیه استادم، آقای کلانتری بزرگوار، سایتی طراحی کردم تا دانش و تجربه هایم را در آن قرار دهم و این داستان آشنایی من با شماست. این قصه های آموزشی، در قالب مقاله، پادکست، ویدیو و ایبوک ادامه خواهد داشت.چون ماجرا از این قرار است که برای آموزش و یادگیری پایانی وجود ندارد پس با من و محتوا همراه باشید.